***تنها فرمول خوشبختی قدر دانستن داشته هاست***

به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

***تنها فرمول خوشبختی قدر دانستن داشته هاست***

به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

با سلام

اگه که تو یه کشور دیگه به دنیا میومدیم، همین مسیر زندگی که الان داریم می رفتیم؟

خوشحال تر بودیم؟

...؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۷
غلامرضا ...

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات

24 خرداد یادتون نره ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۵
غلامرضا ...
با سلام
فرا رسیدن این ماه پر خیر و برکت رو تبریک میگم.
از حال و هوایی که تو این ماه پیدا میکنید رو بگید. و اینکه کیا میخوان که با هم یه قرآن ختم کنیم(منظورم به غیر از ختم اصلی هر کسیه. تقدیم کنیم به کسایی که دستشون از دنیا کوتاس).
با آرزوی بهترینها...یاعلی
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۷
غلامرضا ...

به نام خدا

نمبدونم چرا ما دهه 60 یها در کودکی گشنه بودیم . وقتی یادم میاد باورم نمیشه. مثلا تو تابستون یخ کوچیک زیر لباسمون میکردیم و میخوردیم. یا یه بار یه آبمیوه تو جوب پیدا کردم و خوشحال شدم وقتی خوردم حالم بد شد مزه فاضلاب میداد. یا یه بار تو کوچه لواشک نصفه پیدا کردم و خوردم و حال داد.

چقدر گذشته خوب بود همه صمیمی و بدور از حسادت و......................

با آرزوی بهترینها

یاعلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۷
غلامرضا ...

به نام ایزد یکتا

عکس زیر مریوط به دانش آموزام در سال 89 هست(اولین سال شروع تدریس). 21 سالم بود که بعد از آزمون استخدامی خرداد 89 وارد مدرسه شدم. اکثر این بچه ها سرکارن و بچع دارن. فکر میکنن که منم بچه دارم. نمیدونن که من هنوز مجردم. چه زود میگذره...

خواستم بگم که قدر جوونیتون رو بدونید و به چیزی که علاقه دارید برسید. (من نرسیدم.)

با آرزوی بهترینها...یاعلی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۵
غلامرضا ...

به نام ایزد یکتا

خاطره: ماست

9 سالم بود که دیدم زن همسایمون ماست رو سرشه و داره میره خونشون منم نامردی نکردم و سنگ رو تو ماستش انداختم و فرار کردم. اومد در خونمون و به مادرم گفت این کی آدم میشه؟ تو دلم گفت وقتی مردم. بالاخره مادرم ماست رو ازش خرید و من همشو خوردم خیلی حال داد. ظهر که شد با توپ رفتم تو کوچه و با توپ میزدم تو دیوار خونشون تا نحوابن. اونم اومد بیرون و یه تو گوشی بهم زد و منم یه فحش کوچولوی زشت دادم. وقتی بزرگ شدم بچه اون زن همایسمون گفت باورمون نمیشه که تو اینقدر آروم شدی. باز تو دلم گفتم دلم میخواد ولی حیف که نمیشهههههههههههههههه.

دلتون خندون ...یاعلی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۴
غلامرضا ...

به نام خدا

اول دبستان_ سال74

زنگ استراحت بود و فقط من تو کلاس بودم کیف کل بچه ها رو گشتم و هر چی داشتن رو خوردم . زنگ استرحت دوم بچه ها فهمیدن که من خوردم. دیگه معلم و مدیر منو حسابی کتک زدن. منم دیگه بی اجازه دست تو کیف بچه ها نمیکردم.

یکی از بچه ها فقط نون خالی میاورد من التماسش میکردم که بهم بده اونم میداد انگار که بهترین غذای دنیا رو میخوردم .

و دیگه اینکه روی میز کلاس میرفتم و جیع میزدیم و میپریدم پایین. نمیدونم چرا وقتی بزرگ شدم دیگه جیغم در نمیاومد.

یاعلی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۹
غلامرضا ...

به نام یگانه معمار هستی

خاطره دبستان

یه دختر همسایه به نام راضیه داشتیم که یک سال از من بزرگتر بود. من هر روز باهاش دعوا میکردم یه روز تو مسجد باهاش دعوا کردم من موهاشو میکشیدم اونم تو گوشی میزد ولی در اخر اون منو زد. در کل دختر زیون داری بود و سوار دوچرخه پسرا میشد و میرفت تو خیابون. یه روز شنیدم که رفته تو کانال آب و پاش شکسته و من دلم حسابی خنک شد. سوم راهنمایی ازدواج کرد و از محله ما رفت بعد از چند سال طلاق گرفت و اومد و دوباره شوهر کرد.ولی نمیدونم چرا منو تحویل نمیگرفت.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۶
غلامرضا ...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۲۸
غلامرضا ...



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۲۳
غلامرضا ...